تبلیغات
کوچه پس کوچه های انتظار - امان از لحظه ی غفلت

کوچه پس کوچه های انتظار

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

حـاج امـیـن در خـانـه را کـامـلا بـاز کـرد. تـاکـسـی‌اش را از خـانـه بـیـرون آورد. بـه خیـابـان اصـلـی رفـت . بـا

حـرکـت آرام بـه کـنـاره‌ی خـیـابـان نگـاه می کـرد و مـسافـران را سـوار می کـرد. مـسافـرِ اول پیاده شد و گـفـت

: آقـا ! چـقـدر بـایـد بـدهـم ؟

حـاج امـیـن بـه بـالـای شیـشـه‌ی جـلـو نـگـاهـی کــرد . زیــر لــب چـیـزی گـفـت. بـعـد بـه مـسافـر رو کـرد و

گـفـت: 100 تـومـان.

تـاکـسی پـولـش را گـرفـت و حـرکـت کــرد.

انـدکی بـعـد، مـسـافـر دوم گـفـت: «آقـا ایـنـجا پـیـاده مـی شـم. چـقـدر می شـه »

دوبـاره حـاج امـیـن به بـالـای شیـشـه‌ی جـلـو نـگـاهی کــرد . زیـر لـب چـیـزی گـفـت. بـعـد بـه مـسـافــر گـفـت: 125

تـومـان.

مسافــر از قیـمـت منصـفانـه اش تـعـجب کــرد. آرام بـه شیـشـه‌ی جـلـو نـگـاهی کـرد. روی کـاغـذ سـاده‌ای بـا

خـطـ زیـبـا نـوشـتـه بـود:

 امـــان ز لـحـظـه‌ی غـفــلت کـه شـاهــدم هـسـتی یــا بــن الــحسـن

 



[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]