کوچه پس کوچه های انتظار

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً


راهیان نور میهمانى شهداست .وقتى كه زائران به آنجا مى آیند آنقدر این مهمانى زیبا و معنـوى است كه آثـار خـاصـى براى آنهـا دارد .

 وقـتـى مـن نـگـاه مـى كـنــم آن زائـر دانـشـجـو كــه مى گـوید ::" همه خـانـواده ام آلمان هستنـد و مـن در ایران كارى داشتم بعد با دوستان راه افتادیم و به اینـجـا آمـدیـم بـه عـنـوان اینـكـه پـروژه هـاى عمرانـى را بازدید كنیم حالا مـا را به شلمچـه و طلائیه آورده اند اصلاش نمى دانم شماها چى مى گویید و كجا بـودید .ولى همین چند روزى كه اینجا گشـتـم قـول مـى دهـم كه هر كجـا یـك بچـه رزمنده آمد تـوى اداره ، توى محل كـارم و حتى به داداشم كه دكتر است هم مى گویم كه اینـهـا بـا آن چیـزى كه مى شـنـیـدیـم و در فـیـلـم مى دیدم خیلى فرق مى كنند ..."

 

یك روزى كه رفتیم سه راهى شهادت و خاطره گفتیم بعد كه تمام شد دیـدم خـواهـرى نامـه نـوشتـه بـود كه : حاج حسین وقتى كه شما صحبت مى كـردید " ما شهدا را زیر خـاك مى دیدم ، پلاك هایشـان هم پیدا بود ولى هر چقدر مى خواستم به شما بـگـویـم اجـازه نداشـتـیـم بـگـویـیـم و مـن هـمـانـى هستم كه از همین طریق سال قبل یك شهید را نـشـان دادم و بـچـه هـاى تـفـحـص آن را بـیـرون ".

 آوردند وقتى من خاطره این بنده خدا را كه اسمش را هم نـنـوشـتـه بـود دو روز بعـد سـر سـه راهى شهادت براى یك جمعى گفتم :یك دانشجوى پسر دانشگـاه تـبـریز آمد و گفـت ::"حـاجـى هـر چه گفتى من هم دیدم ."پیداست كه آنجا فضا رقیق اسـت و همه چیز شفاف بـا آدم صـحـبـت مى كند .

 

 وقــتــى در ارونــد غــروب جــمــعــه بــه آنــهـــا مى گفتیم شما روى شناور كربلا هستید، روى آب فرات ، بیایید بـا امـام زمان بیعـت كنید و بـا خـدا رفیـق شـویـد، بـیـایـیـد یـك وضو بـا ایـن آب بگیـرید كه آن خـواهر دانشجو نـوشته بـود كـه : حاجى مى خواهم همه عمرم را در سفر بـا آن " چفیه اى كه به من دادند سر كنم .تا آن چـفـیـه بیاید و با دل ها این كار را بكند .

 

"قصه ، قصه چفیه و چهار تار نخ نیست ، قصه ، قصه سیم دل و نخ دل است كه ارتباطش وصل مى شود . ولى قـصـه ایـن اسـت كـه شـهـدا بـه مـیـدان آمدند، چون بعضـى از ایـن كـاروانى ها بـه مـن گفتند :" حاجى من حاج همت را در خواب دیدم . گفت بلند شو به منطقه بیا و صبح دیدم بسیج دانشجویى ما را

دعوت كرد ."این قصه ، قصه آنجاست

 

www.epelak.net

 

یا شهید

 




[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات