کوچه پس کوچه های انتظار

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

روزی كشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد." پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟" پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم." ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.



[ چهارشنبه 26 آذر 1393 ] [ 09:28 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


رضا سگه ... یه لات بود تو مشهد ...
یه روز داشت میرفت تو دعوا شهیدچمران دیدش، دستش گرفت و گفت اگه مردی بیا بریم جبهه.
به غیرتش برخورد و به همراه شهید چمران رفت به جبهه ....
تو جبهه واسه خرید سیگار با دژبان درگیر میشه و با دستبند میاورنش تو اتاق شهید چمران، رضا شروع میکنه به فحش دادن به شهید چمران، وقتی دید که شهید چمران به فحش هاش توجه نمیکنه .... یه دفه داد زد کچل با توأم ...!!!
شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت : چیه ؟ چی شده عزیزم؟
چیه آقا رضا، چه سیگاری میکشی؟!!... برید براش بخرید و بیارید...!
آقا رضا که تحت تأثیر رفتار شهید چمران قرار گرفته میگه: میشه یه دوتا فحش بهم بدی؟! کشیده ای، چیزی!!
شهید چمران : چرا؟
آقا رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده.... تاحالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه...
شهید چمران: اشتباه فکر میکنی...!یکی اون بالاست، هرچی بهش بدی میکنم، نه تنها بدی نمیکنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده... هی آبرو بهم میده...!
گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده بگم بله عزیزم... یکم مثل اون شم...!
آقا رضا جاخورد و رفت تو سنگر نشست و زار زار گریه میکرد... اذان شد، آقا رضا اولین نماز عمرش بود... سر نماز موقع قنوت صدای گریش بلند بود ...
وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد .... صدای افتادن یکی روی زمین شنیده شد ...
آری آقا رضا اولین و آخرین نماز عمرش را خواند و پرکشید...

[ سه شنبه 25 آذر 1393 ] [ 04:53 ب.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


حـاج امـیـن در خـانـه را کـامـلا بـاز کـرد. تـاکـسـی‌اش را از خـانـه بـیـرون آورد. بـه خیـابـان اصـلـی رفـت . بـا

حـرکـت آرام بـه کـنـاره‌ی خـیـابـان نگـاه می کـرد و مـسافـران را سـوار می کـرد. مـسافـرِ اول پیاده شد و گـفـت

: آقـا ! چـقـدر بـایـد بـدهـم ؟

حـاج امـیـن بـه بـالـای شیـشـه‌ی جـلـو نـگـاهـی کــرد . زیــر لــب چـیـزی گـفـت. بـعـد بـه مـسافـر رو کـرد و

گـفـت: 100 تـومـان.

تـاکـسی پـولـش را گـرفـت و حـرکـت کــرد.

انـدکی بـعـد، مـسـافـر دوم گـفـت: «آقـا ایـنـجا پـیـاده مـی شـم. چـقـدر می شـه »

دوبـاره حـاج امـیـن به بـالـای شیـشـه‌ی جـلـو نـگـاهی کــرد . زیـر لـب چـیـزی گـفـت. بـعـد بـه مـسـافــر گـفـت: 125

تـومـان.

مسافــر از قیـمـت منصـفانـه اش تـعـجب کــرد. آرام بـه شیـشـه‌ی جـلـو نـگـاهی کـرد. روی کـاغـذ سـاده‌ای بـا

خـطـ زیـبـا نـوشـتـه بـود:

 امـــان ز لـحـظـه‌ی غـفــلت کـه شـاهــدم هـسـتی یــا بــن الــحسـن

 



[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 09:36 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود، هیچـگاه شاد نبود. او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
" ارباب، آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از بدنیا آمدن شما ، جهان را اداره می کرد؟ "
او پاسخ داد: "بله"
خدمتکار پرسید: ....
"آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید هم ، آن را همچنان اداره می کند؟"
ارباب دوباره پاسخ داد: "بله"
خدمتکار گفت:
"پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی هم که شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند  ... "

***

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی ، اعتمادت بزرگترین سرمایه توست ...

***

قرآن کریم / سوره آل عمران / آیه 160
إِنْ یَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ  وَإِنْ یَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ  وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یاری کند محال است کسی بر شما غالب آید، و اگر به خواری واگذارد آن کیست که بتواند بعد از آن شما را یاری کند؟
و اهل ایمان تنها به خدا باید اعتماد کنند.


به اون اعتماد کن - عطر خدا www.atrekhoda.com


برچسب ها:اعتماد به خدا،

[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 09:29 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]




[ دوشنبه 3 آذر 1393 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


خدﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻋﻤﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﮔﻠﻮﯼ ﺧﺸﮏ ﺻﺤﺮﺍﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪﺷﺪ، ﻭ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺟﯽ ﻧﻤﯽﺍﻓﺘﺪ .. ﻭ ﺑﺎﻏﯽ ﺍﺯ ﻫﺠﻮﻡ ﺩﺍﺱ ﻫﺎ ﭘﺮ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺍﺯﺑﺎﺭﺍﻥ، ﮔﻠﯽ ﺑﺎﻻ ﺭﻭﻧﺪﻩ ﻣﺜﻞ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .. ﻭ ﮐﺮﻡ ﮐﻮﭼﮑﯽ ... ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ..... ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩﻣﻤﮑﻦ .... ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ......

 

 

امام رضاعلیه السلام:

 

توکل دارای درجاتی است. یکی از آن درجات این است که در تمام امورات به خداوند اعتماد کنی و بدانی که در تمام امور حکم، حکم خداوند است. کافى/ج2/ص65

 

توکل یعنی اطمینان داشتن به اینکه خداوند خیرخواه بندگانش است و هیچگاه آنان را تنها نمیگذارد و کسی به خدا توکل کند، خداوند نیز برایش کافی است.




[ دوشنبه 3 آذر 1393 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات