کوچه پس کوچه های انتظار

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
ملیات رمضان بود بچه ها همه آماده بودن تا یک عاشورای دیگه رو رقم بزنن عملیات شروع شد آروم آروم جلو رفتن چند ساعت بعد به میدان مین رسیدن ،یه میدان وسیع و گسترده که پر بود از مین هایی که دشمن بعث کار گذاشته بود چاره این نبود باید چند نفر داوطلب میشدن و معبرو باز میکردند اما کیا میخواستن اینکارو کنن هنوز مشخص نبود ! وقت داشت از دست میرفت که بالاخره ۲۰ نفر از رزمنده ها قبول کردن رد بشن و معبر رو باز کنند !

با ذکر “یا حسین ” قدم در میدان گذاشتن و پیش رفتن تک تکشون جلوی چشم همه پرپر شدند همه رزمنده ها اشک از چشم هاشون جاری شد … خالص پرکشیدن و رفتند تا امروز ما باشیم و دنیای نامرد

 

شرایط تغییر کرده میدان مین ها و جبهه ها هم تغییر کرده اگه اون زمان داوطلب میشدن برای رفتن روی مین وشهادت و کمک به عملیات امروز هم داوطلب میشن برای بی بند و باری و باران لایک …!

لباسای شیک خودشو میپوشه یکم دامنو کوتاه تر میکنه یکمم روسری رو شل میکنه یکمم عشوه اضافه میکنه و بالاخره آماده میشه و میره جلو دوربین ، و چند ساعت بعد هزاران لایک به جسم برهنه و فروخته شدش چسبونده میشه ..!

یکی گره روسریشو شل کرد رفت جلو دوربین واسه لایک …/

یکی بند پوتینش و سفت کرد رفت روی مین واسه خاک…/



[ دوشنبه 25 خرداد 1394 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


آهای اونایی که می خوایین مردونگیتونو نشون بدین یه عکس با شیشه مشروب میذارین با یه جمله رکیک زیرش ، که یعنی آی ایهاالناس بیا ببین ، من با زیر ابروی برداشته بازوهای تزریقیمو یک پیک مشروب مَرد شدم…!نه برادر من … اینا خیال خامه…
آهای آبجی خانومایی که با افتخار میگین حیف موهای پرکلاغی نیست که توی قفس روسری بمونه؟ دل باید پاک باشه…و هرروز با هفت قلم رنگ و روغن ، رو بوم صورتتون طرحی زیبا تر از اثر مونالیزا در میارین و با افتخار میگین هنر آرایشگری….
آهایی اونایی که اسم شاهین نجفی ملعون و گلشیفته رو گذاشتین هنرمند آزاد…بیاین ببینید
هنر مردونه زندگی کردن هنریه که اساتیدش سالهاست عندربهم یرزقونند…هنرمند اصیل باشید نه کپی پیست غرب…
مردونگی و هنرو برو از مرد هنرمندش یاد بگیر…

(( شهیدبروجعلی شکری بیسیم چی گروه ضربت جندالله…
یکی از نیروهای اطلاعات عملیات در جنگ با عراق بوده که بعد از اسارت به این وضع فجیع شکنجه شده و به شهادت رسیده … این عزیز بخاطر اینکه رمز بیسیم رو قورت میده و نخواسته کد و رمز بیسیم رو لو بده به این وضع شکنجه شده و اول گوش و بینی و بعد هم چشم های این عزیز رو درآوردن و در مراحل بعدی هم لبهای بالایی این شهید رو میبرند … و در آخر هم بعثی های ملعون که نتونسته اند رمز و بدست میارن تصمیم میگیرن شکم این شهید رو بشکافند تا شاید رمزی که روی کاغذ نوشته شده بود و این عزیر قورت داده بودن رو از توی شکمش شاید پیدا کنند …
…….
امیدوارم خون شهدامون پایمال نشه… شهدایی که از جانشون گذشتن تا ما عزت و احتراممونو از دست ندیم…!شاید این حرف بیشتر به شعار شبیه باشه اما گاهی وقتا حقایق رنگ شعار میگیرن اما ماهیت اصلی خودشونو از دست نمیدن…حقیقت همیشه باقی می مونه…
متاسفانه امروز میبینیم افرادی که پا میزارن روی ارزش ها و خون شهدای عزیز رو لگد مال میکنن…
جوان هایی که راه درست و غلط و تشخیص نمیدن و فقط تبدیل شدن به یک مانکن تمام عیار غرب
شهدا واقعا شرمنده ایم…



[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


غافل شدیم از تو ای صاحب زمان،نبودنت شده عادت…در گیر و دار روزمرگی های پوچ و بی حاصلمان فراموش کردیم که باید منتظر باشیم.!فراموش کردیم نبودت چه درد بزرگیست است…فراموش کردیم چشم انتظار تعداد اندکی یار واقعی نشسته ای…شرمسارم از نگاهت یا مهدی.،!
مهدی جان… امروز بچه شیعه دغدغه اش ظهورت نیست! میدانی چرا؟چون در میان لایک ها وکامنت ها و پست های توخالی در این فضای مجازی گم شده است…!امروز به جای خواندن صفحه ای از کلام وحی کامنت ها و پیامک های لاین و واتس اپ و بی تاک و وایبر و هزار ناکجا آباد دیگر را میخوانیم!بجای اندکی تسبیح برای ظهورت تعداد لایک های اینستاگراممان را می شماریم…!

امروز بچه شیعه آنقدری که به fallowers هایش فکر میکند ثانیه ای به فکر تو نیست…مولا جان جوان امروزمان حیا را قورت داده…بهتر است از وضع فیسبوک برایت نگویم.،ولی باید آفرین گفت به این شبکه ی ارتباط جمعی یا بهتر بگویم شبکه ی جاسوسی چون آنقدری که این شبکه توانست حجاب را از سر دخترکان ما بردارد انصافاً رضا شاه نتوانست…!ما بچه شیعه ها نیز…

راستی مهدی جان سیدعلی را دیده ای؟چقدر شکسته شده ، راستش را بخواهی پا به پایت خون دل میخورد از دست این جماعت نا اهل.،بمیرم برای مظلومیتش

اما کمی خوش بینانه اگر نگاه کنیم می بینیم هنوز هم هستند جوانانی که بی ریا دوستت دارند،زیاد دلگیر نشو مهدی جان هنوز هم هستند کسانی که در این فضای مجازی شناور نیستند شناگرند.،با جان و دل به یادت در راهت برای خشنودی ات پست میگذارند و ذکر میگویند و دعا میکنند زودتر بیای…

این جوان ها هم دل خونند از دست هم سالانِ غافل خود !!!،امروز به عاشقانت زخم میزنند مهدی جان،دوست دارانت را تحقیر میکنند با هزار و یک الفاظ رنگارنگ…
دیگر چه بگویم مولای من خجل هستیم که ما منتظر نیستیم بلکه شما منتظری
سخت است از میان میلیون ها آدمی که ادعای مسلمان بودن دارند حتی ۳۱۳ نفر هم یار واقعی نیستند…
چه انتطار عجیبی! میان منتظران هم عزیزمن چه غریبی…

اللهم عجل الولیک الفرج

پ.ن : قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است



برچسب ها:درد دل با امام زمان،

[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 10:23 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]




[ سه شنبه 19 خرداد 1394 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


کنعان دل، بدون تو شادی پذیر نیست
یوسف! ظهور کن که پریشان شدن بس است

گریه ... فراق ... گریه ... فراق ... این چه رسمی است؟!
دیگر بس است این همه گریان شدن بس است

تا کی گناه پشت گناه ایّها العزیز؟!
تا کی اسیر لذّت عصیان شدن؟! بس است

خسته شدم از این همه بازی روزگار
مغلوب نفس خاطی و شیطان شدن بس است

سرگرم زندگی شدنم را نگاه کن
بر سفره های غیر تو مهمان شدن بس است
-----

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر



[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 11:41 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت...

 

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد..
شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید



[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 11:36 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات