کوچه پس کوچه های انتظار

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
وقتی می اومد خونه ، دیگه نمی ذاشت من کار کنم . زهرا رو می ذاشت رو پاهاش و با دست به پسرمون غذا میداد. میگفتم : یکی از بچه ها رو بده به من. با مهربونی میگفت: نه شما از صبح تا حالا به اندازه کافی زحمت کشیدی. مهمون هم که میاومد ، پذیرایی با خودش بود. دوستاش به شوخی میگفتن : مهندس که نباید تو خونه کار کنه! میگفت: من که از حضرت علی (ع) بالاتر نیستم. مگه به حضرت زهرا کمک نمیکردند؟  شهید حسن آقاسی زاده
منبع : شهاب ص 74


برچسب ها:شهدا، خاطرات شهدا، کمک به خانواده،

[ دوشنبه 19 خرداد 1393 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


الهی، چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون بر خود می‌نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر!
شهید محمدعلی فتاح‌زاده


برچسب ها:شهدا، کلام شهدا، خاطرات شهدا، خداوند،

[ شنبه 13 اردیبهشت 1393 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


بعد از شهادت همسرم «شهید محمدعلی پلنگی کتولی» هر سال، فامیل دور هم جمع می شدیم و مراسمی می گرفتیم. در یکی از این سال ها که گوشت سهمیه بندی شده بود، و به سختی پیدا می شد، به هر دری که زدم، و هرجا که سفارش کردم، گوشت پیدا نکردم، به ذهنم رسید که عدس پلو بدون گوشت درست کنم، یا برای مدتی مراسم را عقب بیندازم. از طرفی هم از این که نمی توانستم مراسم ساده ای بگیرم، خیلی ناراحت بودم. شب با ناراحتی خوابیدم، همسرم را در خواب دیدم که آمد و گفت: «زهرا اصلاً نگران نباش، همه را دعوت کن و مراسمت را بگیر، فردا همه چیز درست می شود». صبح که شد اول وقت، یکی در زد. در را باز کردم، یک نفر غریبه بود. یک ران بزرگ گوشت به من داد و گفت: «این را بگیر و مراسمت را برگزار کن». من می خواستم قیمت گوشت بپرسم که او خداحافظی کرد و رفت.
شهید محمدعلی پلنگی کتولی



برچسب ها:شهدا، خاطرات شهدا،

[ شنبه 6 اردیبهشت 1393 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ تخریبچی مهربون ]

[ نظرات() ]


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic